چراغ ، خانه ،مسجد ….

روزنامه شرق:سه شنبه نهم آذر ۸۹

پروژه ۷۰۰ میلیاردتومانی ایران در نجف

“ایران برای ساخت (صحن جامع حضرت زهرا)در حرم حضرت علی(ع)درنجف ۷۰۰میلیارد تومان هزینه میکند.به گزارش فارس معاون اجرایی ستاد بازسازی عتبات عالیات اعلام کرد زیربنای این صحن ۲۲۰ هزارمتر مربع است.”

پس آن مثل معروف کجا مصداق دارد.

اینجا بندرعباس است و مردمانی که خشکسالی در روستا آب را و سپس نان را از آنها دریغ کرده وبه اجبار به حاشیه شهر کوچیده اند.

 

حاشیه بندرعباس

 

 

نویسنده : جرونی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/۱۳

یادی از سدید السلطنه

این مطلب قرار بود بعنوان فراخوان در مجله نگاه روز چاپ تا مقدمه تهیه ویژه نامه مبسوطی گردد که البته بنا به دلائلی که همه مطبوعات مستقل هرمزگان به آن دچارند امکان ادامه حیات آن مجله فراهم نیست ….. :

سدید السلطنه

 

چهاردهم مرداد ماه مصادف با شصت ونهمین سالمرگ محمدعلی خان سدید السلطنه کبابی بندرعباسی بود.پدرش سرتیپ حاج احمد کبابی سالیانی بعنوان ماموردیوانی حاکم ومدیرامور بوشهر ودستی برقلم داشته وچهار اثرادبی مکتوب ازاوباقی مانده است.

محمدعلی خان سدیدالسلطنه در سال ۱۲۴۹ در بغداد به دنیا آمده است و نیای خود را از اهالی بندرلنگه ومسقط ونسبش را از اهالی فارس می داند.بیش از هفتاد ویک سال از عمر خود را درخدمات دیوانی و دولتی ومسافرت های تحقیقی درمسائل خلیج فارس بسر آورد وسرانجام در ۱۴ مرداد ۱۳۲۰ در بندر عباس درگذشت.

اوبر اکثر علوم زمان خود اشرافی شگرف داشت دارای طبعی لطیف وروحی ناآرام بود:

اگربویی ززلفت آورد باد               کند از محنت ودرمانم آزاد

بیاد قامتت هرگز زخاکم               نبینی رسته غیرازسروشمشاد

اگرحسن ترا دیدی فرهاد              شود شیرینی شیرینش از یاد

هرآنچه را که امکان داشته به کار گرفته تا نسبت به تغییروبهبود اوضاع اقدامی به عمل آید.اودرضرورت نگارش کتاب بندرعباس وخلیج فارس می نویسد:

“چون کارگزاران دولت بدرجه ای صرف نظراز بنادر وجزایر خلیج فارس کرده که این ناحیه ی وسیعه را گویا خارج از خریطه ایران شمرده ودروازه جنوب ممالک خود را بدون محافظ و مراقب گذاشته وبه سبب آنهمه تغافل برخود واجب یافتم اطلاعات خود را ازآن دیارکه حاصل ایام ماموریت متعاقبه ومتوالیه در آن نقاط است جمع ولباس تدوین پوشانده وبه نظراولیای امور خود رسانیده شاید انتباه یابند و بیدار شوند وتوجه خود را به این صوبه معطوف سازند چون اهمیت بندرعباس بیشتراز نقاط دیگراست”.به  همین منظور بیشتر عمر گرانبهای خود را صرف کتابت وتحقیق وتفحص نمود که حاصل آن ۱۴ کتاب وتعداد زیادی رساله تحقیقی است که فقط تعدادی از آن به زیورچاپ آراسته شده ودر اختیار علاقه مندان قرار گرفته است تقریبا با تمامی مفاخرادبی زمان خود  یعنی اواخر قاجاریه درمرکز رفاقت و حشرونشر داشته است من جمله سعیدنفیسی، میرزا جهانگیر خان ،سیدحسن تقی زاده،ایرج میرزا و…

اما از آن جا که نخبه کشی ونخبه آزاری در میان ما رواج تاریخی دارد درگذار به حاکمیت جدید به بهانه کارگزاربودن در حکومت قبلی دراردیبهشت ۱۳۰۸ به مرکز احضار و۶۷روز را در محبس تاریک نمره یک رضاخانی بسر برده تا سرانجام با وساطت سرتیپ محمد رضا خان درگاهی که زمانی در بندرعباس مشغول به خدمت بوده آزاد ،اما تا اردیبهشت ۱۳۰۹ با کفالت امیرهمایون توقیف وتحت الحفظ میگردد :

حاصل سی سال خدمتم جزییتش محبوسی است

                                         این هم ازخوابیده بخت ودرد بی درمان ماست

بی گنه افتاده ام اندر محبس تاریک وتنگ

                                         حبس تاریک شهنشه روضه رضوان ماست

عاقبت شد محبس تاریک تنکاهت سدید

                                          مزد تحقیقات تو در مسقط وعمان ماست

داده درگاهی نجاتی از پس هفتاد روز

                                          تاابد مرهون الطاف عمیمش جان ماست

گرچه درایام احضار به تهران ا ز سرکشی به کتاب خانه ها وتحقیق و نوشتن غافل نبوده اما گرفتاری اش را در نامه ای به دربار این گونه توضیح می دهد:

چاکرقریب نه ماه است که به مرکز احضارودرنهایت تشویش می باشم  ازخانه وخانواده خود دور واز مخارج گزاف تهران امور معاش مختل شده است،لذا استدعا دارد امر مطاع به وزارت جلیله صادر گردد وچاکرضعیف وپیرآن آستانه را آسوده نماید.

درنهایت تیمورتاش (وزیر دربار وقت) دستگیری اورا حاصل سوء تفاهم دانسته و حتی  کتابت صید مرواریددر بندر لنگه را مفید برشمرده وازوی دلجویی وموجبات رهایی اش را فراهم می آورد. درفرصتی مناسب آثار بی بدیلش را تورقی تازه می کنیم .

آرامگاه سدید السلطنه درحیاط غربی سیدکامل

 

سنگ قبر سدیدالسلطنه

آرامگاه وسنگ قبر سدید السلطنه درقبرستان قدیمی سیدکامل بندرعباس

 

 

 

 

نویسنده : جرونی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۳٠

کتاب تازه

کتاب شناختنامه ابراهیم منصفی با مضمون زخم هزار ترانه به کوشش حسام الدین نقوی وجمعی از دوستان او توسط انتشارات گلشن راز منتشر و در شرف توزیع میباشد.از ویژه گیهای خاص این کتاب ابتدا تنوع مطالب وسپس درج نظرات متفاوت وگاه شدیدا منتقدانه درمواجهه با زندگی وآثار رامی میباشد.

 

نویسنده : جرونی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٦

متنی که هرگز قرائت نشد.

این مطلب می بایست درمراسم بزرگداشت حسن قرائت می شد اما افسوس شامورتی بازی دست اندرکاران وناطقین (باپوزش ازآقای موحدی)مجالی برای ارائه نظر دیگران باقی نگذاشت . دراین فستیوال کراوات بازی  هر لحظه منتظر بودیم یکی ازاین دوستان خرگوشی از کلاهی به درآورد ……… بگذریم:

  

حسن وناسروده هایش

به یادش می آوریم وپاس می داریم خاطره اش را:

در تاریکترین لحظه جنگل

                                 شب افروزی خرد

                                                عاشق خورشید بود.

این یادبود لازم است چرا که جراحات واندوه بیرحمی ودهشتناکی زندگی را تنها مرهم یادها وخاطره ها اندکی التیام بخشیده وزندگی را تحمل پذیر می سازد .و ما را نیز برای خودمان.

حسن رفت.هرچند که تا بود ما نبودیم وحال که نیست ما همه هستیم واین هم ار آن شوخیها ویا شاید هشدار اعجاب آورزندگیست.

حسن شاعز بود در زندگی شاعرانه وشعرش برآیندزندگیش!حسن می گوید:”واین حقیقتی است که احساس میکنم شعر تنها مذهب امید وتقدیر من است”

ودنیای افسانه ها وباورها.شاعری بود با دست مایه دریا وافق بی بدیعش که رنج وتعب سکنه اش که با دیار و دریا وطوفان وموجهایش برای روزی مقدر خویش در کشاکشی دایمی اند.

و اگر بر این باوریم که آفرینش اصیل وعمیق ریشه دراین کشاکش ورنج وتلاش انسان دارد .بی گمان در اینجا شعر به شکل زیبا ملموس و واقعی اش وجود دارد.

شاعر در اینجا نمیتواند از دریا از آرزوهای دور از جنب وجوش انسان از جهان دلخواهش از سیاهی قیر اندودشب از آفتاب از زخمها وتسلای روحش نگوید.شعر اینجا گرم بی پرده وپرشور است وحسن نیز چنین در می نوشت چرا که حسن جزیی جدایی نا پذیر از جنوب بود.

اما چرا با اینهمه حسن نوشت:

“نه امیدواری نه حوصله و دل و دماغ ارسال نوشته های پریشان خودرا که به نام شعر و به قصد آن در تنهایی بر کاغذ آورده ام برای کسی و جایی برای مطالعه وچاپ دارم”

وچرا حسن  سروده های خود را نوشته های  پریشان  میداند و آیا ما به یادواره ی یک پریشان گو آمده ایم؟

من به سهم خود با احترام فراوان نه قصد دارم ونه حقی دارم که چیزی به آن اضافه یا کم کنم.فقط میتوانم بگویم:

تنها کسی به این درک میرسد که شرافتش اجازه ی فاسد شدن روحش را که پیوسته در تکاپو وبدنبال رندگی والاتریست نمیدهد.توانش را برای غنی ساختن زندگی کافی نیافته آرزو وافکارش را نتوانسته در قالب کلماتی زیبا و ویرانگر بر سر بیعدالتیها فرود آورد.برای شعر وظیفه ای را خواسته است که نتوانسته با سروده هایش همساز سازد.

دریافته بود که برای کشتن نومیدی و مدال وروزمره گی باید غروروشهامت وپاکبازی را در جان مردم بیدار کند.دریافته بود که این بیداری وتقویت میل به حقیقت ومبارزه بی امان با نابسامانی ها و نامردمی هاست که میتواند مانع از تبدیل شدن خون جامعه ای پویا به استخری راکد وبد بو شود.

حسن می گفت:افسوس که نمی تواند به دلخواه زندگی کند چه ضایعه هول انگیز وجبران ناپذیری.

واین ناسروده های اوست بر صحیفه ی گمگشتگی وشب وچه ضایعه هول انگیز وجبران ناپذیری حسن جنس شعر وشاعری را می دانست.

ارآنچه نام شعر برآن نهاده خشنود نبود .از شاعرانی هم که گاهی با پروازی به این کناره آمده وچیزی بنام شعر از ساک مسافرتی درآورده وبا خود شیفتگی در شب شعرهایی که فقط درفصلی دلپذیر برگزار میشد نا خشنود وبرافروخته بود.

چرا که حسن زندگیش شعر بود ناسروده هاش شعر بود رفتار ونگاهش به زندگی شعر بود.

او میدانست شعر چیست وسرچشمه این هنر کجاست وچرا هر سروده ای شعر نیست میگوید:”در ظلماتی که ناخشگواری آن را نه بدایت ونه نهایتی است روزان وشبان را پس پشت می گذاریم که قفل گلوها  سنگین وسنگین تر وعلایق ما هر روز درپس پستوی هزار توی دزون گم وناپیدا میشوند.دیدار دوستی گوش سپردن به قطعه ای موسیقی لحظاتی را با شعر گذراندن دلخوش کردن …. البته این روزمره گی وقیح که زندگی نام گرفته ورو به مزاجی ما که در آن غلطیده ایم ناشی از عدم تحلیل مناسب وعلمی از شرایط اجتماعی است”

ببینید روح سرکش وعصیانی او همه ی ژست های روشنفکرانه را همه بطالتی که به ما این اجازه را میدهد که خود رابرتر از مردم وتافته ای جدا بافته تصور کنیم درهم می کوبد وهشدار می دهد که روزمره گی رویاها وآرزوها وتلاش برای رسیدن به یک زندگی زیبا وواقعی را در انسان تحلیل برده ونابود می کند.

گفتارش درباره ی هستی وهدف آن عشق وحقیقت واقعی وبه دور از ریاکاری است .به نظراوسروده ای شعر است که شاعرش شرایط وحضور اجتماعی خود را بشناسد ضرورتها را درک کرده ودر انطباق وپیوند با این شرایط وپویایی است که شعر می تواند به سرود سعادت انسان تبدیل شده بر چهره ی زندگی گل انداخته وبر پهنای صورت انسان لبخند.

درچنین صورت است که شعر بیداری وهشیاری می آفریند میل نزدیکی به حقیقت ومبارزه به پستی را در وجود انسان وسعت می بخشد.

درچنین صورتی است که آرزوها درتماس با زیباییها اندیشه را خلاق ومتعالی میسازد.

درچنین صورتی است که انسان به نام خود دست یافته بهروز وکامیاب میشود.

وحسن با این اندیشه اززاویه ی خانه ی کوچکش به همه جهان نظر دارد وآنچه رابرانسان می رود می بیند.

اوسروده هایش را پریشانگویی میداند.وقتی که میبیندومی گوید:”آدمهای جهان همچون درتیرگی های غفلت ونادانی به هواب فرو می روند وهمه عمر با ناهشیاری ودیوانگی بیداری آغاز می کنند تادوباره به انهدام خودوارزش های خویش بپردازندو…..دورتر بر همسایه افغانی ام چه میگذرد با هزاران اندوه ناگفتنی عمر بسر می برند درساحل آن بازار مکاره که در دایره شوم و وجهانی دادوستد به مبادله خون ونفت وعرق با ویدیو وتلویزیون وتبدیل آن به طلا وسهام ارقام بانکی مشغول اند”

واین ناسروده ها به سرایش در نمی آیند.

این روح بزرگ با تحلیل هوشمندانه که جهانی را در جسم کوچکش جا داده بود کجا می توانست وقتی نمی تواند تمام حقیقت را بگوید سروده هایش را بخواند.

آه چه دشوار است 

                  روی آوردن به حقیقت

                                   آن جا که بیم وبیگانگی سایه گستر است.

او دریافته بود در بیم وبیگانگی قادر نیست در سروده هایش چیز واقعا با ارزشی را به مردم بدهد. چیزی را که دلش می خواهد تمنایش ر ادارد .چیزی را که در برگیرنده همه ی حقیقت باشد چیزی را که بتوان از خشم ونفرت وعشق وشادی سلاحی ساخت تا هستی را پرشور وجهان را دگرگون سازد. واو بشدت از این امر آزرده بود.

“ای کاش میتوانستم با غلبه بر خودوضعفهایم به آنچنان پاسخ خشنود کننده ای برسم که مرا حتی از ضرورت همین پرسش بی نیاز کرده باشد”

ببینید دوستان :آنچه ناسروده هاست واز اعماق قلب بزرگ و روح زلالش جاریست بی شک شعر است همانطور که زن از منظر او ناسروده وناب است. شعرهای ناب وناسروده حسن زندگی سراسرتلاش وتعب او بود برای یافتن راهی بسوی عدالت وآگاهی وزیبایی وجاودانگی.او پیوستهدر این عرصه چنان خود را تنهاوبی یاور می یافت که دست خطی از دوستی از راه دور به او می رسد می نوشت: دراین روزگار شقاوت وبیگانگی چه موهبت انسانی وزیبایی است.این رفتار عاشقانه نشانه ی ادامه حیات آن آفتاب وآتش مقدسی است که در این محنت سرای دردوبیگانگی دلهارادرسیاهترین شب شقاوت به طپیدن وشوق زیستن وامیدارد.

کیست که منکر شود این زیرک ترین شعر برای زندگی ودعوت به همدلی ویگانگی است.

او عاشق دوستی زیبایی و انسان بود.

او یک تنه روی کرسی کوچکش در برابر دادگستری چون خسروان بی کلاه وکمر جسور به همه جای جهان عریضه می نوشت.همه ی بیعدالتی وتباهی وبیدادهارابه چالش می خواند.آری یک تنه وتنها عاشق و یگانه.

از عشق وتنهایی او همین بس که در آتش فراق ابراهیم گفت:می دانستم که جز او همدل ویاری نخواهم یافت واکنون مانده ام واین روزهای سیاه وتنهایی.

یعنی وقتی او بود ما نبودیم.اودرتنهایی غریب زندگیش را سرود نه درشعرهایش که در ناسروده هایش.

پس دوستان شاید بجای آب چشم ودماغ در دستمال کردن یا با پرتاب تیر نگاهی گناه آلود با سرهای پایین وپرتاب آه های بی مصرف بر آیینه ی روبرویمان بهتر است از پوسته ی خماری وخمودکی سرراست کرده وعضلاتمان راتا حداشباع ازتصمیمی قاطع کشیده وقامت استوار کرده که شاید بتوانیم مراسم یادبود دیگری را بی همهمه وبی پچپچه با سزی بلند وآوازی رسا برگزار کنیم. به خود آییم تا قلم بی جوهر نماند وشعر بسراید .چرا که چنان که دیدید بر قلم او سحت ودشوار گذشت.

                                                                            پیروز باشید(هاشم)

نویسنده : جرونی ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٠

گزارشی ا یک نکوداشت

مراسم بزرگداشت شاعرفقیدجنوب حسن کرمی باحضوردوستان خانواده وجمعی از علاقه مندان برگزارگردید.دراین مراسم به جز اشعار ومتن خوانده شده توسط آقایان محمدعلی موحدی ویداله شهرجووبخشی از فیلم نمایش داده شده مابقی اشعار وداستانهایی که توسط آقایان موسی بندری سعید آرمات علی اکبرمحمدی و……قرائت گردید برازنده مراسم نکوداشت آن فرزانه نبوده وموجبات خستگی وبی حوصلگی حضار را فراهم آورد.

 

نویسنده : جرونی ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٧

از رنجی که می برد

در خلاء آوا ومهر

خنج میزند بردل

یاد عزیزان

راستی شما

دلتنگ نبودید اگر

        همسایگان دلتان

                   حسن وبامداد

                           رامی وفرهاد

                     بناگاه

                        کوچ بی بازگشتی آغاز کرده باشند؟

مهر در راه است و یاد حسن در این ماه ازهمیشه نزدیکتر.اصلا این ماه راباید به اسم حسن بنامیم همانطور که آن کوچه را بنامش خواندیم . بسیار قلم زده ایم چه در رثایش وچه در سوگش اما آنچه قلمها  به آن نپرداخت رنجی بود که  ستیغ هرکوهی رابه زمین می ساید.رنجی به نام زیستن که ما به آن مبتلا،ولی دریوزانه بدنبالش له له میزنیم ومنت کش هر غلامباره ای که دستارسیادت و داعیه سلطنت در سر دارد(نقل از رامی). بیاد میاورم درآن تسویه جمعی آموزش وپرورش دراوایل ده شصت دوستان واقمارش (اعتماد،سوداگر،پاکدامن …)هرکدام با پشتوانه ای دستشان به کاری بند آمد.حسن اما دردفترخانه ومحضر کسی مشغول کتابت شد که سلوکش بسی کراهت دارد.تاب نیاورد زورش به خودش رسید و به خیابان آمد، عریضه نویسی اختیارکرد اما سخت جانکاه بودو نحیفش کرد مدتی درشرکت خوش طعم مشغول بکار بود اما دیری نپایید که عدم ثبات کارشرکت اورامجبور به جستجوی شغل جدیدی میکرد.درنامه ای به تاریخ ۷۲٫۵٫۳به راقم مینویسد: “میخواستم خواهش کنم مرادر جستجوی کاری تازه :دفترداری،منشیگری،حسابرسی واز این قبیل در صورت امکان در هرموسسه ای یاری نمایید“.واین کارهیچگاه میسر نگردید تا او همچنان به اجبار تن نحیف را به خیابان بسپارد وراه خود خواسته اش را مرور نماید .درهمین اثنا خانه اش را بادستان خود واطفالش بنا کرد .چه مرارتها که نکشید و چه بلوکهای سیمانی را بر سینه نفشرد تا در زیر سقفی که خود بر پای داشته بود بیاساید.مرکبش را (موتورسیکلت)که سالیانی راهوارش بود همه میشناختیم ودر گذر زمان کاغذی از اسنادش به جا نمانده بود ولی اگر یارای سخن گفتنش بود چه بسا که بسیاری از اشعار وترانه های حسن را از بر بوده باشد .اما مگر آن مامور ابله شهرستانی دستگاه سرکوب اینرامیدانست؟               اما گلایه اصلی این که دوستان تند خو، منزوی وتلخش میخوانند .کدامین شیرینی رابه او ارزانی داشتیم تا حلاوتش را به انتظار بنشینیم درحالیکه بزرگترن توقعش دیداری وگپ وگفتی در خور بود “…..اما برای من لطف وسعادت بزرگتر دیدار شماست وصحبت از مقولاتی که دوست میداریم“(نامه ۷۶٫۸٫۳)

نویسنده : جرونی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/٢٦

کسی به فکر عکسها نیست

گلها تکرار میشوند اما عکسها نه.در فضای دلگیر پس از زلزله بم پریسا دمندان (همسر سهیل نفیسی)وگروهش برای بازیابی آرشیو عکسهای به زیر خاک رفته  تلاشی ستودنی به عمل آوردند که حاصل آن مستندی بود دیدنی و احتمالا از بی بی سی مشاهده نمودیم و ایضا آرشیو گرجی های مقیم اصفهان که به اجبار جنگ دوم جهانی به این شهر رانده میشوند و مجله بخارا آن رابه چاپ رسانید . در بندرعباس اما زلزله ای وجنگی حادث نگردید ولی سرعت تغیر بافت شهری از هر زلزله ای تکان وتغیرات بیشتری از خود به نمایش گذاشته است .مثلا شاید خیلی از دوستان  عکاسی ویلا و زواره صنعتگر رابه خاطر نیاورند .ولی تمامی عکسهای رسمی پدران وپدر بزرگهای شما در همین عکاسی ویا عکاسی های هاشمی و نادری برداشته شده اند.آیا کسی پیگیر آن آرشیوهای گرانبها هست؟ دوستی درگذر از کوچه ای مقادیری نگاتیو واسلاید را یافته وبا اطلاع از علاقه من آنرا دراختیارم گذارد،حاصل اسکن آن نگاتیوها:

 عکس قدیمی

شاید اولین سربازان ژنرال سایکس در پلیس جنوب(اس پی آر) وشاید تشکیل اولین هنگ عباسی در حدود ۱۳۱۷ خورشیدی؟؟؟؟؟؟…..

عکس قدیمی

 

احتمالا جشنی با اجرای سنبل علوی اما کجا وکی ؟؟؟؟؟؟

بر اهالی عکس وسینماست که آستین همتی بالا زنند و …….

  

نویسنده : جرونی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٩

مندیل

 آنانی که درگذرزمان تحولات انقلاب ایران راپشت سر گزارده اند بیاد میآورند که چگونه ارزشها ،مقبولیت ها و واژه ها در یک دگردیسی تاریخی به اجبار شکل ماهوی خود را عوض نمودند .مثلا درحالیکه درسالهای قبل از انقلاب آراستگی ظاهری نشانه شخصیت وجنتلمنی شهروندان بود به یکباره تحت تاثیر القائاتی ژولیدگی ارزش برتر گردید .نگارنده بیاد میآورد در مقایسه ای مضحک مزیت دم خر برکراوات در ترازویی ابلهانه اینگونه تداعی میشد که دم خر درنجات الاغی که به چاهی در افتاده است به کار می آید درحالیکه در موقعیتی مشابه کراوات موجب خفگی فرد به چاه افتاده میگردد…………….

هدف ازطرح این موضوع بررسی تبعات این انقلاب فرهنگی درگویش محاوره ای عامه بخصوص مردم هرمزگان میباشد بطور مثال:

کسانی که در سنین بعد از چهل خود بسرمیبرند شهادت میدهند که درشمال شرقی شهر بندر قدیم وترمینال کنونی کامیونداران پدیده ای جغرافیایی نادر و زیبا معروف به دودکش جن یا تخت دیو وجود داشت که به علت شکل خاص خود(مخروطی و قارچگونه)در فرهنگ رند و هوشمندانه هرمزگانی به مندیل آخوند معروف بود .این پدیده به عنوان یکی ازمعروفترین نوع خود در کتاب جغرافیای یکی از مقاطع تحصیلی همراه با عکس ثبت رسمی شده بود.اما پس از انقلاب بنا به ضرورت رعایت تقدس نام وبه بهانه احداث ترمینال کامیونداران به زور زنجیر و بولدزور موجبات امحاء این پدیده وفراموشی آن واژه فراهم آمد.معهذا ممکن است دوستانی عکسی از آن مندیل آخوند را که طرح مبتدیانه ان را مشاهده میکنید را در اختیار داشته باشد وظیفه دارند جهت معرفی وآشنایی بخشی از تاریخ اقلیم خود آنرا در اختیار دیگران قرار دهند.

 

 

 

 

 

نویسنده : جرونی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٤

…واینک آب دریای جنوب

همه کسانی که به جنوب سفرکرده اند حتما بطری های پر از آب آویزان بر سردرب اغلب منازل این دیار را دیده ودرجواب سوال دلیل این موضوع شنیده اند که آب دریاست وحسد دورکن. اما جوزافابارباریوجهانگرد ایتالیایی که درسالهای ۱۴۳۱الی۱۴۳۷میلادی پس از سفر به کشور تانا ازطریق تفلیس، تبریز، بوشهر،خارک به هرموز می آید(سفرنامه های ونیزیان در ایران ترجمه دکترمنوچهرامیری انتشارات خوارزمی۱۳۸۱صفحه۹۵)دراین خصوص چنین مینویسد : ((هنگامی که من هنوز در ان کشور بودم مردی ارمنی آمد تا مقداری از آن آب فراهم کند و این مرد را پادشاه قبرس مدتی مدید پیش از آنکه من به ایران سفرکنم بدانجا فرستاده بودوزمانی که من هنوز درآنجا بودم آن مرد بامقداری آب که در قمقمه حلبی ریخته بود دوماه پس از ورود من به تبریزبه آن شهر بازگشت. دو روز نزد من ماند وسپس عازم قبرس شد. وقتی که مراجعت کردم همان قمقمه آب را دیدم از تیری آویخته واین تیر را خارج ازساختمانی که شبیه برج بود بر پا کرده بودند ومردم از برکت آن از آفت ملخ مصون مانده بودند. درآنجا نیز چند پرنده سیاه وسفید دیدم که مرغ محمد خوانده می شدند واین پرندگان دسته دسته مانند سار پرواز میکنند وهرچه ملخ ببینند نابود می گردانند. مردم آن کشور ادعا میکردند که هرگاه این پرندگان از آن آب دریایی در جایی سراغ کنند به سوی آن پرواز مینمایند.))

مینیاتور ورود مارکوپولو وهمراهان به هرموز پس از بازگشت از هندوستان(1921میلادی)

 

نویسنده : جرونی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٢/٢٥